|
مرا درياب كه دل دريايي من بي تو مرداب است سادگي مرا ببخش كه خويش را تو خوانده ام براي برگشتن تو به انتظار مانده ام سادگي مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام به من نخند و گريه كن چرا كه جز نياز تو هرچه نياز بود و هست از درخانه رانده ام اگر به كوتاهي خواب ،خواب مرا سايه شدي به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام گلوي فرياد مرا سكوت دعوت توبود ولي من اين سكوت را به قصه ها رسانده ام دوباره از صداقتم دامي براي من نساز از ابتدا دست تو را دراين قمار خوانده ام گناه از تو بود و من نيازمند بخششت چرا كه من درابتدا تورا ز خود نراند ه ام گناهكار هركه بود كيفر آن مال من است به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام

|